تنهای تنها
آخرين تاريخ به روز شدن: 15/03/2010
ساير صفحات: [1]

تاریخ شروع 1388.112.8
خاطرات من
اسم من نسترن هست بچه شمال ایرانم متولد 1372 هستم.
قبلا تو سایت در مورد خاطراتم خودم نوشته بودم ولی نمی دونم چرا پاکش کردم نوشته های قبلی فارسی نبود و از اونجا
که ما نوشتهی رو که زیاد باشه اونم انگلیسی ول می کنیم این بار میخوام باز درمورد خودم بگم ولی فارسی
بنویسم اگه جای رو اشتباه نوشتم به بزرگی خودتون منو ببجشید .
دختر خالم اهل چت بود.منم پیشش مینشستم و نگاه میکردم .ازش idiدرست کردن سایت داشتن این سایت که
نوشته هام رو گذاشتم توش اولین سایتی هست که دارم.
Add listae
دختر خالم رو add کردم و با اولین کسی کهچتی دوست فاببود chatکردم اسمش فربود.علا دیگه
\
ایران نیست اسفند 87 رفت.
اولین bfمن علیرضا سعیدی بود raperبود تو
rap
کیوان بود خیلی دوستش دارم کیوان 7بار رگشوزد .وقتی 15ساله بود ازدختر20 ساله تو مشه داشن اشود gfesh واسش شرط گذاشت کهاگه من ومی خوای باید خودکشی کنی کیوان
جلوش قرص می خوره
.کلیش خونریزی می کنه معدش رو شستو شو می کنن وقتی که بهوش omad منتظره دختر بود ولی اون نیومد حتی بهش زنگ منزد مرخص شد رفت سراغش ولی اون بهش گفت تو دیوانه هستی و باهاش بهم زد.
بعضی از ما این کارش رو مسخره میکنیم میگیم کیوان احمق بوده ولی وقتی ادم تو شرایط روحی نامناسبی باشه هر کاری ازش بر میاد هر چقدر که احمقانه باشه.
بعد اون باز gf گرفت باهاش خوب بود مشکلی نداشت تا این که میره مسافرت و کلید خانشون رو میده بهدوستش بهشخبر میرسهکه gfetبا دوستت رفتن خانتون میاد میبینه راست بود...
همیgfash بهش خیانت میکنه.بخاطر قرصای کهخورد 1کلیش از دست میده و چند ماه بعد دکتر بهش میگه اون یکی کلیه شما هم ازکار افتاده.
من رابطم با کیوان خوب بود تا این اخلاقش عوض میشه یک کاری میکنه که بهم میزنیم یه مدت بعد دامادشون بهم میگه کیوان حالشبعد داره میمیره .
زنگ میزنم بهش با گریه بهش میگم چرا به من نگفتی گفت توهم فهمیدی گفت خواستم از من نفرت پیدا کنی منو فراموش کنی من دوست دارم ولی نمی تونم دیگه نفس بکشم میدونم
مادر پدرت راضی نیستندما با هم باشیم حالا که خدا بهمن فرست داده که برم پیشش باید استفاده کنم گفتدیگه بهم زنگ نزن فراموشم کنننننننننننننن بهش گفتم من می خوام تا اخرین
نفس پشت باشم گفت نه احمق من تا چند مدت دیگه میمیرم میرم تو خاک بعد تو بایدبیای سر قبرم ازمن اون شب خدا حافظی میکنه و چشای گریون من و تنها میزاره کارم تا
صبح میشه گریههههههههههههههههه صبح لباس می پوشم میرم مدرسه ولی تمام راه سرم پایین بود و اشکام میریخت.توکلاس کلی تو بغل دوستم محدثه گریه میکنم.
فرداش بهش زنگ زدم بهش گفتم من نمی تونم با من اینکارو نکن به من میگه نسترن روزگار من و به رو به خاککشید ولی تو به جای من زندگی کنوروزگاروبه خاک بکش گفت بم
من قول بده گفت منوحلال کن.....
کیوان چندماه بعدش منوتنهاگذاشت واسه همیشه خوابید چندماه دیگه 1سال میشهکه از پیشم رفت.
وقتی کیوان به من گفتدوست دارم ولی نمیتونم با توباشم فکرکردم اصلا دوستم نداشته ونداره می پچونه ولی علان فهمیدم وقتی تو زندگی کم میاری خسته میشی هر چقدر که یک دیگه بیاد تو زندگیت و توبدونی دوسش داری و دوستداره و نخواد زندهباش یعنیچیییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد رفتنش تا6ماه کارم شد هر روز هر شب گریه تا این که تو chatبا صدرا اشنا میشم
من به صدار میگفتم داداشی صدرا ماجرا کیوان رو میدونست میدونست کارم فقد شده گریه.رفتم توidimدیدم صدرا واسم pm گذاشته telخودتو به من بده من واسش می نویسم چند روزبعدش صدرا به من زنگ زد باهم همینطوری حرفمیزدیم تااین که به من میگه می ترسم احساسم رو بهت بگم می ترسم مسخرمکنی به اسرار من میگه دوست دارم گفت دوستدارم پیشتباشم بوت کنم حست کنم گفت نمیشه gfبشی .
گفتم بهشمن bfنمی خوام توداداش من هستی.
از اون شب هرشب هر روز به منزنگ میزد که دوستدارمنمیتونم بی تو باشم این کارش 2.3ادامه داشت تا این که دیوانم میکنه بهش میگم باشه.اگه روزی 4ساعت بامنحرف نمی زد دیوانه می شود بین حرف زدنمون ساکت می شود بعد وقتی ازش می پرسیدم داشتی به چی فکر مکنی به من می گفت تو این رویا بودم که یک روز برفی تو از واسم شیر کاکو درست می کنی و به من میدی و................
امتحان خرداد ماه بود اون سال دوم ریاضی بود وسط امتحان رابطمون کم میشه تا اینکه کارنامه میگیره و پدرش به خاطر این که کم شدگوشیش روازش میگیره و هر وقت که کسی خانه نبود به من میزنگید.به من گفت تو کلاس اصلا به درس گوش نمی تونم بدم و از پنجره کلاس به بیرون نگاه می کنم و این که ناظم مدرسه زنگ زد به پدرم که پسر شما خیره شده به پنجره فکرکنم پسرتون عاشق شده.
به من گفت دیگه نمی تونم بی تو باشم می خوام بیام خواسگاری می خوام به بابام بگم تورومیخوام بهش گفتم نه علا زوده.بعد اون 4.5روز ازش خبری نشد بعد که تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم بهمنگفت همه چی رو به پدرم من هم مثل احمقا باورم شد بهمنگفتتا بهبابامگفتم بابابم زدمنو و علا وضع خانه ما بعد هست.
به منگفت که شبا کارم شدهگریه صبح که مادرمچشمای قرمزمرو دید بهش گفتم داشتمدرس می خوندم اون avele دوستی که همش گریه میکرد واسه دوستی با من به من گفت وقتی از مدرسه اومدم خانه مادرم گفت چته?گفت بهش هیچی بعد گفت پس چرا شبا کریه می کنی بعد دیگه نتونست جلوی خودشروبگیره و زد زیره گریه به من صدرا گفت کهمادرش گفته حتما خیلی دوستش داری کهگریه پسر من ودر اورده
.وقتی حرفاش یادم میاد اتیشمیگیرممممممممممممممممممممممممم م.روز تولدم واسم یک نقاشی ازمنکشید که هنوز دارمش واستون میزارم تو سایت.
با صدرا واسه خودمون یک قصر رویا درست مکنم ولی اون من و ولممیکنه تو قصر و قصر رویا هام رو سرم خراب میشه جدا شدن از صدرا خیلی وحشتناک بود.
من هم نفهمیدم چطورشدازش جدا شدم فقط یادم میاد به من تو chatroom گفت می دونی من کجام گفت کانادا گفتم چرا به من نگفتی گفت اگه میگفتم ناراحت میشدی من هم به مامی گیردادام کهمی خوام برم کانادا ولی دوستام بهمنگفتنمیخوای درستو ول کنی کجا بری.................
بعد چند روز فکر کردم که کسی کهسربازی نرفته چطور میتونه بره چطور اینقدر سریع رفت چرا وقتی کهاونجا شب هست به من جواب میده......
فهمیدم که ایران و عید تهران بوده .زنگ زدم بهش گفتم با گریه که خیلی پستی تو که میدونستی من سر ماجرای کیوان خورد شودم چرا توبا من بازیکردی .به من گفت این همی پسر تو دنیا هست چرا به من گیر میدی .گفتاز کجا فهمیدیکجا بودم.
بعد 6ماه بهش زنگ زدم تا صداشو بشنوم.به من گفت داشتم امتحانت میکرم به من گفت عاشقتم بهش دلم میخواست بگم خر خودتی ولی نمی دونم چرا انقدر احمق بودم که نگفتم.بین مادوبار خراب میشه ولی این بار دیگه باباش واقعا همه چی رو فهمید به من زنگزدولی گوشیم روخواموش کردم.
ابان ماه باززنگ زدم بهش ولی من ونشناخت بازداشت به من چرت میگفت بعد این که خودم رو معرفی کردم ولی من دیگه ازش نفرت پیدا کرده بودم فقط می خواستم ببینم زندهست.واسه همیشه دیگه شمارش رو پاک کردم.
در تمام مدتی که با صدرابودم با احسان دوست بودم که رابطه ی من احسان 4ماه اولش فقط فوش و رو کم کونی بود من اتفاقی از idi دختر خالم با سعید دوست احسان اشنا میشم چون سعید مال بندر عباس بود ازش می پرسم مسیح میشناسه؟اونم میگه اره. که اینطوری باسعید هم اشنا شدم
گاهی هر دوتاشون به من زنگ می زدن من هم میزاشتم کنفرانس که احسان به من یاد داد.خیلی رو کمکنی فوش دادان باحال بود تااین که همان روزی که فهمیدم که صدرا من و بازیچه خودش گرفت دیگه نمی تونستم گریه نکنم همان زمان احسان زنگ زد گفت چته واسه اولین بار بود که مثل ادمباهم حرف میزنیم کلی دل داریم داد با من حرف زد بعد احسان وسعید خیلی کمکم کردن 2تای به من زنگ می زدن و دیگه به جای فوش نصیحت می کردن همنطوری میگذره تا چند ماه تا اینکه کار من واحسان میشه هر روز به هم زنگ زدن خیلی وابسته شده بودیم به هم تا اینکه سعیدبه من زنگمیزنه میگه احسان رگش رو زد ولی همش دروغ بودددد
میگه دارم میرم بیمارستان خبر میرسه که احسان باپدرش دواع میگریه چون من اینقدر به احسان تک زدم واونم خواب بود و باباش تلش رو خورد میکنه.
بعدچندروز احسان که مثلا مرخص شد به من میگه می خوام باهات بهم بزنم میگه دکترا میگن دیابت دارم 2 سال دیگه بیشتر زنده نیستم اون روزی که به من اینا رو میگه عقد دختر خالم بود منم پشت خانه داشتم با احسان با گریه حرف میزدم بهش میگم کسی از دیابت نمیمیره .بعد یکی ازفامیلاش به من میگه که احسان سرطان خون داره که همه نقشه بود من قبلا به احسان گفتم اگه می خوای بامن بهم بزنی اگه خسته شدی فقط به من بگو به من من و بازی نده بهش گفته بودممن نمی تونمبا تو دوست باشم من شمالم تو جنوب درسته که جنوب فامیل داریم و میام اونجا ولی فقط عیدا .
به من زنگ میزنه چرا به سعید گفتی سرطان دارمممممم بعد یهشب زنگ میزنه با بابامدواع گرفتم نمی خوام شیمی درمانی کنم می خوامامشب یه امپول میزنم و واسه همیشه می خوابم گفتنه دروغ میگی گفت به سعید گفتم از سنگ قبرم از مراسمم عکس و فیلم بگیره واست بفرستم تو جریان دروغ رگ زنی احسان- سعید بهمنمیگه مندوست دارم میخواستم بهتاز هموناول پیشنهاد بدم ولی وقتی که فهمیدم با احسان دوست شدی دیگه چیزی نگفتم گفتم علانچرا داری به من میگی به سعید میگم من احسان رو دوستدارم اونم به من میگه کسی قدر عشق رو نمی دونه و رابطم با هاش قطع میشه دیگه جواب نمی ده من می دونستم اگه سعید از احسان بهمن خبرنده من دیگه از احسان هیچینمی تونم بفهمهم بهش دادم من همازتخوشممیاد ولی بهمن میگه حالا که احساندارهمیمیره می خوای بامندوست بشی؟ و دیگه جواب نمیده ........
احسان سیمکارتش روعوض میکنه ولی من با بد بختی شمارشرو پیدا میکنم.از یه خط که ناشناسبود ودختر خالم بهش زنگ میزنه فمیدمزندههست .احسانمیگیشما دخترخالم هم میگه مانیا دختر خالهنازی شناختی؟ ازشمیپرسه چرابازیش دادای احسان میگه اخه ما نمی تونستیم با هم باشیم.
بعد یه مدتی باز احسان میاد طرفم ولی من بار اطلا مثل صدراکه همش زنگ میزدم که برگرد به احسان حتی 1بام زنگن زدم چون احسان بهمن خودش گفت اگه تو همش به پسریکه تو روبازیداده زنگ بزنی خودت رو کوچیک میکنی واون به هیچ وجع پیشت بر نمیگرده اگه دوست داشتباهاتبازینمیکرد پس بهتر که رفت.
تازه دوباره رابطمبااحسان خوب شده بود که سعید رو تو chat rOom میبینم بهش میگم سلام ولی اونمن رونمیشناسه .بعد که شناختبه منمیگه که خوب شد که اومدی می خوام بهت یه چیزای بگم و به من میگهاحسان اطلا خودکشی نکرده بودهمه اینا بازی احسان عاشق یه دختر بهاسم رویامیشه ونمی دونست که چطور به تو بگه واسه این این نقشه ها رو کشید وقتی دید که با این که بهتوگفتمریض هست و داره میمیره فایده نداره و تنهاش نمیزاری به من گفت برم با تو دوستبشم از این که بهت دروغ گفتم معذرت می خوام فق این ماجراها بین خودمان بمونه. بهاحسان زنگ میزنم همه چیزرو بهشمیگم بهش میگم گمشو................
احسان به من زنگ میزنه میپرسه که اینا رو کی بهت گفت ولی بهش نگفتم ولی اون همش SMS میداد که کی گفته میگفت پشیمونمیشی.چند ماه بود که ازش خبری نشد من هم دیگه با تنهای خودم ساختم.
بعد چند ماه به من میگه من دوست داشتم و دارم ولی پرونشو توخیلی بچه بودی خیلی سادهبودی شاید باورت نشه ولی من اینا رو واسه خودت کردم که بفهمی دنیا رو که نمیشه به هیچ کس اعتماد کرد گفت دلتواسه خودت بسوزه چون هیچکس به فکر تونیست وباهات نمی مونه فقط پدر مادرت به فکر تو هست.
نمی دونم چوری کارایکه احسان باهام کرد رو فراموشکردم من که شبا تا صبح واسه این که سلامتباشه تسبیه میزدم ولی همش گذشت و شد تجربه واقعا احسان رفتار فکرم رو عوض کرد .
اول شهریور ماه درست اول ماه رمضان 3شب رفتم اینترنت که با یه پسربه اسم میلاد اشناشدم اون واقعا اون شب روانیم کرد همش عکس می خواست شمارهمی خواست به من پشنهاد دوستی داد ولی من گفتم نه بعد قرارشدکه واسش GFپیداکنم ولی بازم نفهمیدم چوری باهاش دوست شدم 4ماه بامن بد اخلاق صبر کردتا تونست بهمن ثابت کنه که دوستمداره تا تونستم باهاش خوبشم ولی اخه من واون باهام تفافت زیاد داریم ما عاشق هم نبودیم فقط هم رودوست داشتیم یابه هم عادت کرده بودیم میلاد حرف ازدواجمیزد تااین که مامیش باهاش حرف زد و بعد اون میلاد رفت پیش قران بین که ببینه ما میتونیم باهم باشیم مرده بهش میگه با ازدواجتو و اون هر 2تا خانواده مخالف هستن و زمانی که عشق شما پیدا بشه حتی اگه با هم ازدواجم کنید زندگیتون بهم میخوره شما فقط هم رو دوستدارین اولش این حرفا خیلی سختبود ولی علان باهاش کنار اومدم .من خیلی چیزا رو خواستم ولی اون واسه مننبود خواستم به هر قیمتی شده اون رو مال خودم کنم ولی نشد علان دیگه اسراری ندارم اخه وقتی بخوای با سرنوشت بجنگی داغون میشی.دیروز جمعه30بهمن داستانم روتمام کردم ولی امروز شنبه 1بهمن سال1388 دوستم به من گفت که میلاد به من گفت که بامن دوست میشی من ازنسترن خوشمنمیام ازتو خوشم میاد من عاشق تو هستم قبلا این که کهماجرا از چه خبر هست گفتم بهش میلادبهت پشنهاد داد اره این روگفتم چونعلان 3.4روزبود منتظر یه خبر بد بودم حالمبد بود و این که جمعه میلاد به من گفت اگه عاشق یکی از دوستام میشدی چی میکردی؟ من بهش گفتم عاشق دوستم شدی ولی گفت نه دیوانه. وقتی دوستم به من گفت ماجرا رو مثل دیوانه ها فقط می خندیدم.ولی ساعت اخر که بهش sms دادام که خیلی پستی و.......و به من گفتمن عاشق دوستت هستم نه تویادماومد که 4ماه اخلاق بدمن رو تحمل کرد ونرفت ازپیشم ومیگفتم چطورتحملم میکنی واسه چی میگفت دوست دارم بدونتو نمی تونم صبر کنم بعدعلان این رو میگه تو رونمی خوام .گفتمبه دوستم می خوام برم پایین تا پاشدم سرم گیچ رفت و همه وجودم می لرزید با زحمت در کلاس رو بستم و داد زدم زدم زیر گریه رفتم حیاط دوستم اومد پایین گفت چته دید دارم گریه می کنم بغلم کرد اونم زد زیره گریه گفت معلم ترسید گفت چت شده همه بچه ها شکه شدن رفتم صورتم رو شستم رفتم بالا توکلاس کلی ضایع شدم تا حلا این توری نشده بودم که شدم.وای خدا می خوام بمیرم دیگه نمیشه به کسی اعتماد کرد میلاد خیلی پستی هیچ وقت نمی بخشمت باید تو اون دنیا به من جواب پس بدی.من که میدونم توفق بهونه می خواستی ومیخواستی من به توبگم گمشو واسه این این کارو کردی وخوب میدونستی دوستای من به من هیچوقت خیانت نمی کنن.دارم دیوانه میشممممم خدااااااااااااااااااااااااا چی رو می خوایبه من بگی که همیشه باید تنهاباشممممممممممممممممممممممممممم ممممممممممممممم
خیلی حس تنهای بدهست
بیشتر اتفاقاتی که باهاش مواجه شدم همش تقسیر خودم بود.
منبا این مطلب نمی خوام بگم که دخترا فرشته هستن بلاخره تو هر جنسی خوبو بد وجد داره ولی بیشتر پسرای که اطرافم بود کثیف بودن ولی خدا روشکر که من با همهی این ماجراها خراب نشدم.
اگه کسی از شما داستان زندگی مثل من دارین واسه من بفرستید خاطرات دختر و پسرم فرق نمی کنه هر چند که خاطرات گذشته رو که این جوری تلخ باشه به یاد اوردن حتی 1لحظش خیلی بد هست چه برسه که همش رو بخوایم بنویسیم ولی من بخاطر این شاید حتی 1نفرم با خواندنش فهمید که نباید اینقد ساده بود و همیشه یه چیزی واسه خودمان بزاریم که بتونیم باز بتونیم بلند بشیم.
لطفا ماجراهاتون رو واسه من بفرستید.NAZII_K2@YAHOO.COM
همیشه پیروز زندگی باشید.
بقیه داستان زندگی خودم روبدن بهتون میگم اگه دیدم کسی بود که به حرفام گوشبده یا این که شما هم دوسمتم ندارین.

ادامه...

از کاتگوری: nastaran
تاريخ درج: 11:04 25/02/2010 نويسنده: moj siyah نظرات(2)
آنلاين: نجیب کوهستانی, و 131 مهمان