تنهای تنها
آخرين تاريخ به روز شدن: 15/03/2010
ساير صفحات: [1]


بیا با من دلم تنها ترین است

نگاهت در دلم شور آفرین است

مرا مستی دهد جام لبانت

شراب بوسه ات گیرا ترین است

ز یك دیدار پی بردی به حالم

عجب درمن نگاهت نكته بین است

سخن از عشق ومستی گوی با من

سخن هایت برایم دلنشین است

مرا در شعله ی عشقت بسوزان

كه رسم دوستداریها همین است

نشان عشق را در چشم تو خواندم

دلم چون كویی آیینه بین است

به من لطف گل مهتاب دادی

تنت با عطر گلها همنشین است

دوست را هم تو باش آغاز وپایان

كه عشق اولی وآخرینست

ادامه...

از کاتگوری: پند
تاريخ درج: 12:41 15/03/2010 نويسنده: moj siyah نظرات(2)

به نام خدا

مطمئن نیستم چطوری کار می کند ولی به صورت خارق العاده ای دقیق است. قبل از اینکه به عکس نگاه کنید توضیحات را به طور کامل بخوانید. عکس زیر حاوی 2 دلفین کاملاً متشابه می باشد که در مطالعات روی سطوح استرس در بیمارستانSt. Mary استفاده می شود. به هر دو دلفین که از آب بیرون پریده اند نگاه کنید. هر دو دلفین کاملا شبیه یکدیگر هستند. یک مطالعه دقیق نشان داده که عليرغم اینکه هر دو دلفین شبیه یکدیگر هستند شخصی که استرس دارد اختلافاتی را بین آنها پیدا خواهد کرد. هر چه فرد اختلافات بیشتری را بین این دو دلفین پیدا کند تحت استرس بیشتری قرار دارد. اکنون به عکس نگاه کنید و اگر شما بیش از 2 اختلاف بین دو دلفین پیدا کردید نیاز به مرخصیدارید

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

سلامت و شاد و موفق باشید

در پناه خالق بی همتا

ادامه...

از کاتگوری: پند
تاريخ درج: 12:38 15/03/2010 نويسنده: moj siyah نظرات(0)

به نام خدا

My Wife Navaz Called,

'How Long Will You Be With That Newspaper?

Will U Come Here And Make UR Darling Daughter Eat Her Food?

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

Farnoosh Tossed The Paper Away And Rushed To The Scene.

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت

My Only Daughter, Ava Looked Frightened; Tears Were Welling Up In Her Eyes.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود

In Front Of Her Was A Bowl Filled To its Brim With Curd Rice.

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت

Ava is A Nice Child, Very Intelligent For Her Age.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود

I Cleared My Throat And Picked Up The Bowl. 'Ava, Darling, Why Don't U Take A Few Mouthful

Of This Curd Rice?

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

Just For Dad's Sake, Dear'.

Ava Softened A Bit And Wiped Her Tears With The Back Of Her Hands.

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت

'Ok, Dad. I Will Eat - Not Just A Few Mouthfuls,But The Whole Lot Of This.

But, U should....' Ava Hesitated.

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد

'Dad, if I Eat This Entire Curd Rice, Will U Give Me Whatever I Ask For?'

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

'Promise'. I Covered The Pink Soft Hand Extended By My Daughter With Mine, And Clinched The Deal.

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم

Now I Became A Bit Anxious.

'Ava, Dear, U Shouldn't Insist On Getting A Computer Or Any Such Expensive Items.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی

Dad Does Not Have That kind of Money Right now. Ok?'

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

'No, Dad. I Do Not Want Anything Expensive'.

Slowly And Painfully,She Finished Eating The Whole Quantity.

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

I Was Silently Angry With My Wife And My Mother For Forcing My Child To Eat Something That She Detested.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم

After The Ordeal Was Through, Ava Came To Me With Her Eyes Wide With Expectation.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد

All Our Attention Was On Her.

'Dad, I Want To Have My Head Shaved Off, This Sunday!'

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه

Was Her Demand..

'Atrocious!' Shouted My Wife, 'A Girl Child Having Her Head Shaved Off?

Impossible!'

'Never in Our Family!'

My Mother Rasped.

'She Has Been Watching Too Much Of Television. Our Culture is Getting Totally Spoiled With These TV Programs!'

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه

'Ava, Darling, Why Don't U Ask For Something Else? We Will Be Sad Seeing U With A Clean-Shaven Head.'

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم

'Please, Ava, Why Don't U Try To Understand Our Feelings?'

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

I Tried To Plead With Her.

'Dad, U Saw How Difficult It Was For Me To Eat That Curd Rice'.

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود

Ava Was in Tears.

'And U Promised To Grant Me Whatever I Ask For. Now,U Are Going Back On UR Words.

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت

It Was Time For Me To Call The Shots.

'Our Promise Must Be Kept.'

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش

'Are U Out Of UR Mind?' Chorused My Mother And Wife.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

'No. If We Go Back On Our Promises She Will Never Learn To Honour Her Own.

نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره

Ava, UR wish Will B Fulfilled.'

آوا، آرزوی تو برآورده میشه

With Her Head Clean-Shaven, Ava Had A Round-Face, And Her Eyes Looked Big And Beautiful.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود

On Monday Morning, I Dropped Her At Her School.

It Was A Sight To Watch My Hairless Ava Walking Towards Her Classroom..

She Turned Around And Waved. I Waved Back With A Smile.

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم

Just Then, A Boy Alighted From A Car, And Shouted,

'Ava, Please Wait For Me!'

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام

What Struck Me Was The Hairless Head Of That Boy.

'May Be, That Is The in-Stuff', I Thought.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه

'Sir, UR Daughter Ava is Great indeed!'

Without introducing Herself, A Lady Got Out Of The Car,

And Continued, 'That Boy Who is Walking Along With Ur Daughter is My Son Bomi.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه

He is Suffering From... Leukemia'.

She Paused To Muffle Her Sobs.

'Harish Could Not Attend The School For The Whole Of The Last Month.

He Lost All His Hair Due To The Side Effects Of The Chemotherapy.

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده

He Refused To Come Back To School Fearing The Unintentional But Cruel Teasing Of The Schoolmates.

نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن

Ava Visited Him Last Week, And Promised Him That She Will Take Care Of The Teasing Issue.

But, I Never Imagined She Would Sacrifice Her Lovely Hair For The Sake Of My Son !!!!!

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه

Sir, You And Your Wife Are Blessed To Have Such A Noble Soul As Your Daughter.'

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین

I Stood Transfixed And Then, I Wept.

'My Little Angel, You Are Teaching Me How Selfless Real Love Is..........

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی

"The Happiest People On This Planet Are Not Those Who Live On Their Own Terms

But Are Those Who Change Their Terms For The Ones Whom They Love !!"

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن

Think About This

به این مسئله فکر کنین

سلامت و شاد و موفق باشید

در پناه خالق بی همتا

ادامه...

از کاتگوری: پند
تاريخ درج: 12:36 15/03/2010 نويسنده: moj siyah نظرات(0)
احسان

...اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی )

انسان موجودی اجتماعی است که نمی تواند به تنهایی زندگی کند . شواهد تاریخی نشان می دهد که انسان های نخستین ،در ابتدا برای دوری از خطرات و مشکلات و دست یابی به زندگی راحت ،در کنار هم زیستن را انتخاب کردند . امروزه حتی اگر به دلیل امکانات و شرایط موجود کسی بتواند زمان زیادی به تنهایی در خانه زندگی کند و کسی را نبیند وهیچگونه ارتباطی بر قرار نکند،ممکن است بتواند نیازهای جسمی اش را برطرف کند اما خلاء روحی وعاطفی آزارش خواهد داد.

زندگی در کنار دیگر انسان ها باعث به وجود آمدن باید و نباید هایی شد که به مرور زمان تبدیل به قوانینی گشت که برای داشتن زندگی راحت لازم الاجراست . هرچند هر جامعه ای با توجه به شرایط بومی خود ، قوانین مختلفی را وضع کرد و سعی داشت تمام احتیاجات مردم را با توجه به قوانین خود بر طرف کند اما روابط انسانی پیچیده تر از آن است که قوانین به تنهایی بتوانند یک زندگی آرام و رضایت بخش را رقم بزند.

ادیان الهی که حاوی دستور العمل هایی برای سعادت بشری هستند ، علاوه بر تعیین قوانین ، با تشویق انسان ها به اخلاق پسنیده و کسب صفات نیکو ،شرایط را برای یک زندگی آرام فردی و جمعی ، آماده کرده اند.یکی از این صفات که هم در دین ما به آن بسیار اشاره شده : احسان ونیکو کاری است.

بزرگ ترین اثری که احسان در زندگی انسان دارد بخصوص در دوران حال که روزگار آسایش یشتر و آرامش کم تر است ، همین احساس رضایت درونی است که بعد از انجام کار خیر باعث آرامش روحی فرد می گردد.

احسان و نیکوکاری مصادیق فراوانی دارد . این احسان می تواند از آب دادن به یک حیوان تشنه تا ساختن مدرسه را شامل شود.هر کدام از شما به خوبی می دانید که کار نیک چه کاری است و حتما در طول زندگی احساس خوشایند بعد از انجام کار پسندیده را تجربه کرده اید.

احسان

می توان گفت بزرگ ترین اثری که احسان در زندگی انسان دارد بخصوص در دوران حال که روزگار آسایش یشتر و آرامش کم تر است ، همین احساس رضایت درونی است که بعد از انجام کار خیر باعث آرامش روحی فرد می گردد. اما این تنها فایده ی آن نیست.

همانطور که در بالا اشاره شد ما انسان ها تنها نیستیم و این با هم بودن زمانی زیبا تر و راحت تر است که در روابطمان اهل احسان باشیم . در غیر اینصورت زندگی سخت تر می شود.نیکو کاری چهره ی روابط میان فردی را منعطف و مطبوع می کند.

کوچک ترین اجتماعی که همه ی ما در آن عضو هستیم ،خانواده است . شما خانواده ای را تصور کنید که اهالی آن اهل احسان و نیکو کاری باشند . و در مقابل خانواده ای که افراد آن به وظایف خود عمل کنند اما اهل گذشت وصبر که از مصادیق بارز نیکو کاری است ،نباشند. زندگی در کدام مطبوع تر و دلنشین تر است؟

در زندگی خانوادگی هرچند مانند دیگر حوزه های فردی و اجتماعی، عدل و عدالت مهم است و هر كسی می باید حقوق طرف مقابل را بر پایه اصول عدالت رعایت كند ولی زندگی خانوادگی به گونه ای پیچیده است كه انسان بی اصل احسان نمی تواند زندگی كامل و موفقی داشته باشد و احساس خوشبختی نماید.

در بسیاری از موارد ضروری است كه همسر از حق خویش بگذرد و كوتاه آید و به حكم احسان رفتار نماید. از این رو گفته اند كه اساس زندگی خانوادگی و همسرداری، عفو و گذشت و احسان است.

حقوق و عدالت می تواند بنیادهای ابتدایی آن را استوار بخشد ولی نمی تواند جاذبه های یك زندگی كامل و خوشبخت را پدید آورد. حقوق و عدالت به جهت حضور قوی عقل و عقلانیت از خشكی خاصی برخوردار است و اصول عاطفی و روانی در آن كم تر یا اصلاً مورد توجه و ملاحظه نیست. برخلاف احسان كه اصولاً بر پایه اصول عاطفی شكل می گیرد.

نیکوکاری باعث می شود که در خانواده بین اعضای آن ،عشق ومحبت جریان یابد.عشق و محبت تنها در احسان خودنمایی می كند. در این هنگام است كه خانه و خانواده به معنای واقعی و درست آن شكل می گیرد و آرامشی كه مطلوب ایجادی خانواده و همسرگزینی است حضور خود را نشان می دهد.

در چنین خانواده ای است که فرزندان نیز به طور عملی می آموزند که نیکی کردن به دیگران ، علاوه بر پاداش اخروی ، اولین سودش به خود انسان بر می گردد . اگر همه ی ما از خانواده هایمان شروع کنیم و در روابطمان نیکو کاری را سر مشق قرار دهیم ،فرزندانمان نیز به صورت غیر مستقیم ، نیکو کاری را می آموزند و در نتیجه افراد جامعه ، کسانی هستند که از کودکی نیکو کاری را آمو خته اند و در آنصورت جامعه به سمت آرامش وسعادت خواهد رفت.

ادامه...

از کاتگوری: پند
تاريخ درج: 12:28 15/03/2010 نويسنده: moj siyah نظرات(0)

زندگی یک مشکل است با آن روبرو شو.
زندگی یک معادله است موازنه کن.
زندگی یک معما است آن را حل کن.
زندگی یک تجربه است آن را مرور کن.
زندگی یک مبارزه است قبول کن.
زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن.
زندگی یک سوال است آن را جواب بده.
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو.
زندگی یک هدیه است آن را دریافت کن.
زندگی دعا است آن را مرتب بخوان.
زندگی درد است آن را تحمل کن.
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با آن روبرو بشی .
زندگی هدیه ای است که خدا در هنگام تولد به ما تقدیم می کند.
زندگی آغاز یک راه است بسوی افتخار و سربلندی، یا انحراف و سرافکندگی.
زندگی پرواز است به سوی پیشرفت و روشنایی.
زندگی جوانه زدن است به امید درختی تناور و پر از میوه.
زندگی گرچه یک آغاز است ولی پایان آن نامعلوم و رویایی است.
زندگی یعنی عشق، اراده، امید و توکل.
زندگی مانند پلی است برای نزدیک شدن به خدا.
زندگی به کوه بلندی می ماند آن را فتح کن.
زندگی برای هر انسانی آینه اخوت می باشد.
زندگی شاخه گل است آن را پرپر نکنید.
زندگی را اگر با خدا در نظر بگیری همیشه با عزت و سربلندی همراه خواهد بود.
زندگی زیبایی و لذت بردن از نعمت های الهی است.
زندگی یعنی کمک کردن و یاری دیگران در سخت ترین شرایط که برای آنان پیش می آید.
زندگی دشتی است که سبزه های آن نمایانگر زیبایی اند و دریایش نشان از عمر دارد بلندیهای آن شدائد زندگی است و سرانجام پاییزش فانی بودن این دنیا را به نمایش میگذارد.
زندگی روشن ترین تفسیر خداست.
زندگی گاهواره ای است که لالایی عشق را می سراید.
زندگی زیباست اگر زیبا ببینیم.
زندگی عینی ترین، ملموس ترین و واقعی ترین جلوه حیات است.
زندگی غزلی است که مطلعش تجربه است.
زندگی نهالی است که با صبر بار می دهد.
زندگی اندوخته ای است که زندگان قدرش نشناسند.
زندگی همان است که می اندیشی.
زندگی پازلی از ترکیب همین ثانیه هاست.
زندگی دایره ای است که به شعاع همت فرد رسم شده است.
زندگی سالی است که هزار فصل دارد.
زندگی عملی است که به توان بی نهایت تجربه می شود.
زندگی عمارتی است که سازنده اش سخت کو شانند.
زندگی بهشتی است که تو سازنده ی آنی.
زندگی نارگیلی است که پوشش سخت و درونش شیرین است.
زندگی فیلمی است که کارگردانی اش به دست ماست.
زندگی ماحصل تلاش امروز است.
زندگی فرمانروایی بر سرنوشت است.
زندگی کاشت صداقت، و برداشت موفقیت است.
زندگی لیموناد است، شیرینش را انتخاب کن.
زندگی همین ساعات شیرینی است که سریع می گذرند.
زندگی بالندگی است، پس درنگ مکن.
زندگی نتیجه ای است که از حل معمای ثانیه ها حاصل می گردد.
زندگی تمرین صبوری است.
زندگی زیباترین شاهکار حق در عرصه خلقت است.
زندگی کاشتن ثانیه هاست پس بهترین ثانیه ها را بکار.
زندگی قدر و قیمت توست، غنیمتش شمار.
زندگی عرصه کارزار است، مردانه در آن قدم بگذار.
زندگی یک تعالی به قدر همت است.
زندگی برد و باخت نیست، بردن در عین باختن است.
زندگی الهام است برای آنان که جهت زیستن برانگیخته شده اند.
زندگی بازاری است که متاعش عمر آدمی است.
زندگی ترکیبی از تنوع است، پس متنوع اش ساز.
زندگی شهد گلی است که زنبور زمانه آن را می مکد.
زندگی تئاتری است در حد واقعیت و ما بازیگران واقعی این تئاتر هستیم.
زندگی راه است، ایمان و اندیشه راهنمای آن.
زندگی تكثیر ثروتی است كه نامش محبت است.

و چه زیبا :
مفهوم
زندگی در نهاد خودش نهفته است، زندگی شعله شمعی است در بزم وجود، که به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است ...

و در آخر:
زندگی با همه ناملایمات اش دوست داشتنی است چون هدیه ای از جانب پروردگار است ...

ادامه...

از کاتگوری: پند
تاريخ درج: 12:24 15/03/2010 نويسنده: moj siyah نظرات(0)

پند اول

.بوقلموني، گاوي بديد و بگفت:در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم

گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني

بوقلمون خورد و بر شاخي نشست

تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد

تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود

نتيجه اخلاقي:

با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني

پند دوم

.گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد

.گاوي گذر همي کرد و تپاله بر وي انداخت

. گنجشک ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد

. گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد


نتيجه اخلاقي :

.هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد

.هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد

.گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان

پند سوم

خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد

که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟

کلاغ پاسخ داد: چرا که نه

خرگوش بنشست بي حرکت

. روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد


نتيجه اخلاقي :

لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است.

پند چهارم

براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند

مغز بگفت که مراست اين مقام که همه دستورات از من است

سلسله اعصاب شايستگي رياست، از آن خود خواند

که منم پيام رسان به شما ، که بي من پيامي نيايد

. ريه بانگ بر آورد

هوا، که رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست

و هر عضوي به نحوي مدعي

، تا به آخر که سوراخ مقعد دعوي رياست کرد

اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند

. اختلال در کار اعضاء پديدار گشت

روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسید.


نتيجه اخلاقي :

چون لازمت رياست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدي رياست کند.

ادامه...

از کاتگوری: پند
تاريخ درج: 10:55 28/06/2008 نويسنده: moj siyah نظرات(0)
آنلاين: نجیب کوهستانی, و 131 مهمان